|
آنسوتر
آنگاه که هنرهای هفت گانه به بلندای مرتبه می رسند ، می گویند که آن اثر شاعرانه است . پس درود بر شعر
|
اي رفته كمكم از دل و جان، ناگهان بيا
قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
قلب مرا هنوز به يغما نبردهاي اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا موضوعات مرتبط: شعر [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:8 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 18:39 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
من زندگی را دوست دارم. ولی از زندگی دوباره می ترسم، دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم، قانون را دوست دارم ولی از پاسبان می ترسم، عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم، ولی از آینه می ترسم، سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم، من روز را دوست دارم، ولی از روزگار می ترسم. پس هستم. این چنین می گذرد روز و روزگار من..!
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 0:29 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
حسين (ع) بيشتر از آب تشنه ي لبيك بود: اما افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي ناميدند..! آغاز محرم الحرام بر محبان حضرتش تسليت باد. موضوعات مرتبط: نثر امروز [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 0:55 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
...من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد من فکر می کنم... من فکر می کنم... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود. فروغ فرخزاد * بخش پایانی شعر دلم برای باغچه می سوزد از مجموعه ی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بر صفحه ی مجازی آنسوتر از نظرتان گذشت.. این اثر بی نظیر در من حسی نوستالژیک زنده می کند، شما را دعوت می کنم به خوانش کامل این شعر - حتی اگر برای مرتبه ی چندم باشد- چرا که فکر می کنم ارتباطی مستقیم با دنیای این روزهای ما دارد. دنیایی که همه ی ما را دچار نوعی آلزایمر نسبت به یکدیگر و اطرافمان کرده است..!! موضوعات مرتبط: شعر [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:33 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
بی آن که دیده ببیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد یأس موقرانه برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند
بر شیشه پنجره آشوب شبنم است ره بر نگاه نیست تا با درون در آئی و در خویش بنگریبا آفتاب و آتش دیگر گرمی و نور نیست تا هیمه خاک سرد بکاوی در رویای اخگری
این فصل دیگری ست که سرمایش از درون درک صریح زیبایی را پیچیده می کند یادش به خیر پائیز با آن توفان رنگ رنگ که بر پا در دیده می کند هم بر قرار ارزیز آفتاب خاموش نیست کوره چو دی سال خاموش خود منم مطلب از این قرار است چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال در سینه در تنم ... موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 17:42 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
برای چه پاورچین پاورچین در قلبم راه میروید محرمانه چرا به حرف دلم گوش میکنید از صحنههای دلم برای کجا فیلم میگیرید.
برای خروج از قلبم نیازی به کودتای نظامی نبود دوستتان داشتم به دلم راه دادهام.
بیرون میروید مزدتان را میگیرید در کافههای سر راه مینشینید و به یاد دلم میلرزید با سر نیزه که نمیشود به دلی وارد شد. شمس لنگرودی موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 19:0 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. موضوعات مرتبط: نامه ها ادامه مطلب [ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 19:3 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 18:38 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
"معاون کرزای را کشته اند" آزادی خواه اند قاتلان. بیست سال آزادانه زنان را کشته اند کودکان دبستانی را کشته اند پسران خیابانی را کشته اند، حاکمان سرنگون شده آزادی خواه اند، آزادی خواه اند، قاتلان. موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 18:43 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
چرا همگان را نبخشم چرا از خاطر نبرم زخم ها را، من که فراموش خواهم کرد نشانی خانه ام چهره ی کودکم و تلفظ نامم را از دهانت،
و شعله که بر باد خواهد رفت. موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 18:36 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
"ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم، نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم، نقش آدمکش را بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم، و اصولاْ از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه ی تولد دروغگوییم."
-مقدمه ی کتاب سال های سگی اثر ماریو بارگاس یوسا- موضوعات مرتبط: نثر امروز [ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 2:15 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم ببین چه زرد مرا می جوند- سبزترینم! ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی که در یکایکشان می شد آفتاب ببینم شکستنی شده ام اعتراف میکنم، اما ز جنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم برای پر زدن از تو، خوشا مرام عقابان کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟ نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من که تو همیشه همانی، که من همیشه همینم موضوعات مرتبط: شعر [ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 9:42 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
گز میکنم خیابان های پوشیده از برف را میان مردمی که حدودا" می خرند و حدودا" می فروشند؛ در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها. و بخار پیشانی ام حیرت کسی را بر نمی انگیزد..! موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 18:2 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
زرتشت بیا که با تو امید آید، شب نیز صدای پای خورشید آید، تاریخ اگر دوباره تکرار شود؛ آدم به طواف تخت جمشید آید.. آغاز سال 3749 زرتشتی و 1390 خورشیدی بر ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار همایون باد.. [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 20:43 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانمت خوب ترین حادثه می دانی ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن- سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام ها... به کجا میکشی ام خوب من؟ ها... نکشانی به پشیمانی ام محمد علی بهمنی موضوعات مرتبط: شعر [ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 18:56 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شود خانه ی چشم آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد بر سر آتش جور تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم "فرخی یزدی" موضوعات مرتبط: شعر [ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ] [ 20:4 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
و چهره ی شگفت از آن سوی دریچه به من گفت حق با کسی ست که می بیند من مثل حس گمشدگی وحشت آورم اما خدای من آیا چگونه میشود از من ترسید؟ من، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام... فروغ فرخزاد موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 12:21 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود بگذارید پیشآهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید این وطن هرگز برای من وطن نبود بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشتند بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود.. این وطن هرگز برای من وطن نبود آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست زندگی آزاد است و برابری در هوایی ست که استنشاق می کنیم. در این سرزمین آزادگان، برای من هرگز نه برابری همراه بوده است نه آزادی.. موضوعات مرتبط: شعر [ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 7:40 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید تو نیامدی گنجشک های منتظر دور خانه ی من نشستند و به هر سایه به خود لرزیدند تو نیامدی شعر از دلم به دهانم از لب هایم به دلم پر کشید تو نیامدی آفتاب از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید تو نیامدی.
مه می داند که باید برخیزد و به خانه ی خود بیاید در سینه ی من!
"شمس لنگرودی"
« و اکنون الوعده وفا.. دومین ترانه از کتاب پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه از شمس لنگرودی تقدیم دوستانی که خواسته بودند این پست را کامل کنم.» موضوعات مرتبط: شعر [ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 9:19 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
درود بر همراهان گرامی
پس از ارسال پست مطلب "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" که عنوان یکی از آثار شمس لنگرودی ست دوست عزیزی لطف کردند!! و یاد آور شدند این مطلب متعلق به بنده نیست. لازم به ذکر است که بنده شاعر نیستم فقط گاهی جسارت میکنم! و داستان کوتاه می نویسم. مورد دیگری که قبلا" نیز یادآور شده بودم این بود که به دلایل شخصی ترجیح میدهم آثارم را در هیچ یک از صفحات مجازی منتشر نکنم. وظیفه ی بنده در این وبلاگ دوره ی آثار اساتید ادبیات بوده و هرگز پا فرارتر از محدوده ی وظایفم نخواهم گذاشت. برقرار باشید...
[ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ] [ 20:23 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 18:9 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
اگر خواب مرگ دردهای قلب ما را و هزاران
آلام دیگر را که طبیعت ما مستولی بر جان ما مستولی می سازد آرام بخشد: آیتی ست که البته باید آرزومند آن بود... مردن...خفتن... موضوعات مرتبط: نثر امروز [ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 10:36 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم،
در آستانۀ دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکستۀ پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند تا چند
ورق خواهد خورد؟
*
جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است. – و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیأت گنجی در آمدی؛
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملّک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است! *
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
-متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را... احمد شاملو موضوعات مرتبط: شعر [ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 23:2 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
آن دلبر محمل نشین چون جای در محمل کند
می باید اول عاشق مسکین وداع دل کند زین منزل اکنون شد روان تا آن بت محمل نشین دیگر کجا آید فرود از محمل و منزل کند هاتف اصفهانی موضوعات مرتبط: شعر [ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 22:49 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ] [ 18:27 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
سلام به روی ماه تمام دوستان عزیز و فرهیخته... غیبت این حقیر را عفو بفرمایید! به قول استاد : دوستتان دارم هی سادگان صبور سادگان صبور
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها [ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 8:29 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه کنم قصه ی ما بود دراز موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 8:24 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک کلام از نگاه تو شکل می بندد خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی ست که آزادی را بر لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می کند ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست نگاه از صدای تو ایمن می شود چه مومنانه نام را آواز می کنی و دلت کبوتر آتشی ست در خون تپیده به بام تلخ با این همه چه بالا چه بلند پرواز میکنی " احمد شاملو " موضوعات مرتبط: شعر [ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 16:40 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
بر او ببخشایید
براو که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
وحفره های خالی از یاد می برد
وابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
* موضوعات مرتبط: شعر ادامه مطلب [ جمعه بیست و سوم بهمن 1388 ] [ 2:35 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
آنتون پاولوویچ چخوف در تاگانروک، بندر دریای آزوف روسیه، به دنیا آمد. او از دانشکدۀ پزشکی مسکو فارغ التحصیل شد. در طول سال های دانشکده برای مجلات مقاله، داستان و قطعه های فکاهی می نوشت و از این راه مادر، خواهر و برادران خود را یاری می کرد. تنها یکی از هفته نامه های پترزبورگ در مدت سه سال حدود سیصد داستان کوتاه اورا به چاپ رساند. وی نخستین مجموعه داستانش را دوسال پس از دریافت درجۀ دکترای پزشکی به چاپ رساند.سال بعد انتشار مجموعه داستان «هنگام شامگاه» جایزۀ پوشکین را، که آکادمی روسیه اهدا می کرد، برایش به ارمغان آورد...
موضوعات مرتبط: داستان ، مقاله ادامه مطلب [ پنجشنبه دوم مهر 1388 ] [ 23:30 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
"به نام یزدان پاک"
بسیاری از دوستان من خواسته بودند از خودم در این فضای مغتنم مطلب بنویسم؛ حال آنکه... ادامه مطلب [ دوشنبه نهم شهریور 1388 ] [ 18:18 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
نقد آزاده بهروزی-مانا مداح و بهروز ناصری بر مجموعه داستان:
۱.آزاده بهروزی: اولین بار با بهاره اله بخش با داستان" نه اسبها نه سربازها" یشان که در نشریه دوشنبه عصر چاپ شده بود آشنا شدم.مجموعه خط ترمز روی گیجگاه زن را خواندم و هر داستان را چند بار. شیوایی و روانی قلم را در اکثر کارها می شد دید مخصوصا در داستان تاپو و عاشقانه های سپید جزئیات به زیبایی در داستانها گنجانده شده بود.نویسنده از بوها، احساسات و صداها خیلی خوب و به جا در داستانها می گوید به گونه ای که فضای داستان را برای خواننده قابل درک و ملموس کرده بود. فضا سازیها در غالب داستانها قوی کار شده است.حتی داستانهای ضعیف مجموعه هم فضا سازی خوبی دارند....... موضوعات مرتبط: داستان ادامه مطلب [ جمعه ششم شهریور 1388 ] [ 1:54 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
چسب زخم اثر: ریچارد براتیگان امروز عصر سرم پر است از احساسات بی زبان و اتفاق هایی که به جای کلمه باید در ابعاد چسب زخم تعریفشان کرد.داشتم تکه پاره های بچگی ام را بررسی می کردم. این ها تکه هایی از یک زندگی دور اند که نه شکل دارند نه معنی. این ها اتفاق هایی اند که درست مثل چسب زخم افتاده اند. موضوعات مرتبط: داستان [ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 18:13 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
(( از در راست، مردم به اتاقی که در آن شورای قیمومیت خانوادگی تشکیل شده است وارد می شوند، آخرین سخنان آخرین سخنگو را می شنوند، به یاد می سپارند و از در چپ بیرون میروند.
موضوعات مرتبط: داستان ، مقاله ادامه مطلب [ سه شنبه ششم مرداد 1388 ] [ 19:49 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
لئو تولستوی
موضوعات مرتبط: مقاله ادامه مطلب [ دوشنبه پنجم مرداد 1388 ] [ 19:10 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
- درعبور خویش برگ های خفته را غرق شادی ونشاط وشور می کند کاش مثل این نسیم من هم ای یگانه یار و یادگار ازحضورخویش درجهان بهره ای نسیم گونه داشتم نبض لحظه را یک تپش فزون تر از روایتی که هست درعبورخویش می گذشتم وبه جای می گذاشتم موضوعات مرتبط: شعر [ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ] [ 20:31 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ] [ 20:14 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ] [ 20:13 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ دوشنبه یکم تیر 1388 ] [ 17:29 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
ادبیات برای آنانکه به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. موضوعات مرتبط: داستان ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ] [ 19:25 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
- دیگران شاید فراموشت کنند اما من نه، من تسخیرشده ام، باشبح زیبای تو.. "یک هایکوی ژاپنی" موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ] [ 12:45 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
- گفتی: می آیم ونیامدی می گویی: نمی آیم. پس به انتظارت می نشینم درست شناخته ام تورا؟
"یک هایکوی ژاپنی" موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ] [ 12:44 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
[ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ] [ 12:43 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
- خوشا وقتی صبح بیدار می شوم بیرون می روم و گل شکفته ای رامی بینم که دیروز نبود..
"یک هایکوی ژاپنی" موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ] [ 12:42 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
یک ساختمان بلندتوی سنگاپور- اثر: ریچاردبراتیگان امروزکه یک روز سان فرانسیسکویی است که قشنگی اش فقط بابت یک ساختمان بلند توی سنگاپور است ومن توی خیابان قدم می زنم حالم خراب است وذهنم بهتراز مداد مایع کار نمی کند. مادرجوانی رد می شود وبا دخترکوچکش حرف می زند و دخترک که کوچکتراز آن است که بتواند حرف بزند هرطورشده داردبا هیجان بسیار درباره ی چیزی بامادرش حرف می زند.ازبس بچه است سردر نمی آورم چه می گوید. درواقع منظورم این است که این یک بچه ی خیلی کوچولواست. بعدمادرش جوابی می دهد که روز من نورباران می شود آن قدر که به حدانفجار می رسد. می گوید: "یک ساختمون بلند توی سنگاپور بود." ودخترکوچولو مثل یک سکه ی براق رنگ و وارنگ براق با ذوق وشوق جواب می دهد: "آره یه ساختمون بلند توی سنگاپور بود!" موضوعات مرتبط: داستان [ شنبه هفدهم اسفند 1387 ] [ 20:41 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
دربه دربه به دنبال پناهی می گشتم:
گفته بودی یکبار که سرانجامت چنین است اگرمن را نیابی.. موضوعات مرتبط: نثر امروز ، دلنوشته ها [ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ] [ 0:22 ] [ مرضیه زبیدی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |